حكيم ابوالقاسم فردوسى

1039

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بداند كه هست او ز ما بىنياز * بنزديك او آشكار ست راز كسى را كجا سرفرازى دهد * نخستين ورا بىنيازى دهد مرا داد فرمود و خود داورست * ز هر برترى جاودان برترست بيزدان سزد ملك و مهتر يكيست * كسى را جز از بندگى كار نيست ز مغز زمين تا بچرخ بلند * ز افلاك تا تيره خاك نژند پى مور بر خويشتن بر گواست * كه ما بندگانيم و او پادشاست نفرمود ما را جز از راستى * كه ديو آورد كژّى و كاستى اگر بهر من زين سراى سپنج * نبودى جز از باغ و ايوان و گنج نجستى دل من بجز داد و مهر * گشادن بهر كار بيدار چهر كنون روى بوم زمين سر بسر * ز خاور برو تا در باختر بشاهى مرا داد يزدان پاك * ز خورشيد تابنده تا تيره خاك نبايد كه جز داد و مهر آوريم * و گر چين بكارى بچهر آوريم شبان بدانديش و دشت بزرگ * همى گوسفندان بماند بگرگ نبايد كه بر زيردستان ما * ز دهقان و ز دين پرستان ما به خشكى به خاك و بكشتى بر آب * برخشنده روز و بهنگام خواب ز بازارگانان ترّ و ز خشك * درم دارد و در خوشاب و مشك كه تابنده خور جز بداد و به مهر * نتابد بريشان ز خم ّ سپهر برين گونه رفت از نژاد و گهر * پسر تاج يابد همى از پدر بجز داد و خوبى نبد در جهان * يكى بود با آشكارا نهان نهاديم بر روى گيتى خراج * درخت گزيت از پى تخت عاج چو اين نامه آرند نزد شما * كه فرخنده باد اورمزد شما كسى كو برين يك درم بگذرد * ببيداد بر يك نفس بشمرد بيزدان كه او داد ديهيم و فر * كه من خود ميانش ببرم به ار برين نيز بادافرهء كردگار * نبايد كه چشم بد آيد به كار همين نامه و رسم بنهيد پيش * مگرديد ازين فرخ آيين خويش بهر چار ماهى يكى بهر ازين * بخواهيد با داد و با آفرين بجايى كه باشد زيان ملخ * و گر تفّ خورشيد تابد بشخ دگر تفّ باد سپهر بلند * بدان كشتمندان رساند گزند همان گر نبارد بنوروز نم * ز خشكى شود دشت و خرم دژم مخواهيد باژ اندران بوم و رست * كه ابر بهاران بباران نشست ز تخم پراگنده و مزد رنج * ببخشيد كارندگانرا ز گنج زمينى كه آن را خداوند نيست * بمرد و ورا خويش و پيوند نيست نبايد كه آن بوم ويران بود * كه در سايهء شاه ايران بود كه بدگو برين كار ننگ آورد * كه چونين بهانه بچنگ آورد ز گنج آنچ بايد مداريد باز * كه كردست يزدان مرا بىنياز چو ويران بود بوم در بر من * نتابد درو سايهء فرّ من كسى را كه باشد برين مايه كار * اگر گيرد اين كار دشوار خوار